خرید بک لینک
امشب بعد مدتها بیاد اینجا افتادم... مدت زیادی از آخرین نوشته ام اینجا میگذره...زندگی تغییرات زیادی کرده ولی تنها چیزی که تغییر نکرده عشق ما نسبت به توئه پسرک عزیزم. البته الان که فکر میکنم اینم دستخوش تغییر قرار گرفته چون این عشق بیشتر و بیشتر و عمیق تر و قویتر شده...الان شبه و تو خواب هستی... کنارم دراز کشیدی و من با نگاه کردن بهت پر از عشق و دوست داشتن میشم...تو برای ما خیلی عزیز هستی دایانم...قلب ما رو تسخیر کردی از دوست داشتنت...هرروز به من میگی که دوستم داری و من با هر ابراز محبت تو انگار توی آسمونها به پرواز درمیام...خیلی شیرین زبون و مهربون و با ادب هستی دلبرکم... با حرفات قند توی دلمون آب میکنی...نوشته های قبلی رو خوندم...چقققدر ما منتظر تو بودیم و تو با اومدنت چه انرژی و عشقی به ما دادی... خدایا شکرت هزاران بار.الهی دامن همه ی منتظرها سبز بشه... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: سه شنبه 7 تير 1401 ساعت: 19:14

عزیزکم... پسرم...الان تقریبا سه سال و نیمه شدی... زمان خیلی داره زود میگذره...و تو هر روز بزرگتر میشی...کنارم خوابیدی... به چهره ی معصومت نگاه میکنم... عشقت... عشقت ما را تا آسمانها میبره...انگار قند توی دلمون آب میشه با حرف زدن هات... خندیدنت...ذوق کردنت... ابراز احساساتت...دوستت دارم عزیزکم... این روزها مرتبا به من میگی که میخوای بزرگ بشی... اندازه من بشی...و من ذوق میکنم با حرفهات...همراهت رویاپردازی میکنم... محکم در آغوشت میگیرم و توی دل خودم میگم:پسرم عجله نکن برای بزرگ شدن... لذت ببر از کودکیت... زمان خیلی زود میگذره و تو بزرگ و بزرگ و بزرگتر میشی... تا حدی که امروزت رو حتی نمیتونی خیلی بخاطر بیاری...و دلم میگیره...دلم میگیره... چون میترسم از اینکه نمیدونم رابطه مون وقتی تو بزرگ بشی و من و پدر پیرتر چه شکلی میشه؟آیا بازهم بغل بزرگ خواهیم داشت؟ آیا دوباره میدوی سمت من و بابات و دستات رو دور گردن هر دومون حلقه میکنی و سه تایی توی عشق هم غرق میشیم و تا عرش میریم؟؟؟؟دوستت داریم دایان... دوستت داریم... بهت قول میدیم تا آخرین نفس کنارت باشیم و هوات رو داشته باشیم عزیز دلم...پ. ن: تمام متن بالا رو با اشک نوشتم...عجیب دوستت دارم پسر...انگار میخوام تا ابد توی همین دوران بمونم... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: سه شنبه 7 تير 1401 ساعت: 19:14

.عزیز دلم یک ماه و نیم دیگه تقریبا چهار سالت میشه... باورم نمیشه چهار ساله من مادر توام... روز به روز عزیز تر میشی برامون..دیشب من سرم درد بود دراز کشیده بودم... پدرت توی آشپزخونه داشت مرغ و گوشت ها رو تکه و بسته بندی میکرد تو هم پیشش بودی... صدات رو شنیدم که بهش گفتی :بابا آروم مرغ ها رو تکه کن... بابات گفت:چرا پسرم؟ تو گفتی:چون مامانم داره استراحت میکنه..... اون لحظه تمام دردهام یادم رفت و قلبم از گرمای عشقت ذوب شد... به داشتنت افتخار میکنم پسر با محبتم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: سه شنبه 7 تير 1401 ساعت: 19:14

سلام عزیز دلم... ازآخرین پستی که اینجا گذاشتم چندین ماه میگذره...خودمم هنوز باورم نمیشه...وارد هشتمین ماه با هم بودنمون شدیم...خیلی دوست داشتم بیشتر از اینها برات ینویسم در مورد این چند ماه ولی نشد...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 16:08

عزیزکم کم کم میخوام برات اتفاقات این چند ماه رو بنویسم... توی دوازده هفته و دو روز من و بابات و خاله فرزانه رفتیم شیراز برای سونو غربالگری...خدا فقط میدونه من چقدر استرس داشتم...یه خانم دکتر مهربون بهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 16:08

عزیز دل مادر اینروزها خیلی بیشتر به تو فکر میکنیم...پدرت دیشب میگفت دیگه طاقت ندارم...کی پسرمون بدنیا میاد و این چند هفته آخر چقدر کند میگذره. بچهدار شدن عجیب ترین حس دنیاست...باورت نمبشه این بچه مالادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 16:08

دیشب شب یلدا بود. پدرت در یک اقدام سورپرایزانه دو تا تیشرت ست برای شب یلدا سفارش داده بود....من از دیدنشون خیلی خوشحال و سورپرایز شدم...پوشیدیم و کلی عکسهای خوشگل باهاش گرفتیم و کلی هم بیاد تو بودیم..ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 16:08

عزیز دلم

پسر نازنینم الان که دارم اینها رو تایپ میکنم دوازده روز از تولد تو میگذره و تو توی گهواره کنارم خوابیدی...

بامداد سه شنبه ساعت دو و نیم بود که من متوجه شدم داری میای...زودتر از چیزی که برنامه ریزی کرده بودیم...

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 16:08

اونشب همه ما غافلگیر شده بودیم...من خودمو برای سزارین آماده کرده بودم... حتی فکر زايمان طبیعی هم نبودم و بخاطر همین هیچ برنامه ریزی براش نداشتم... همه ما مات و مبهوت مونده بودیم...راهی نبود و خدا اينجادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 16:08

عزیز نازنینم... پسر گلم... نمیدونم کی میتونی اینها رو که دارم برات مینویسم بخونی.... ولی میخوام بهت بگم خیلی دوستت دارم... الان بیست و سه روزت هست... تازه شیرت دادم و خوابت کردم... کنارت دراز کشیدم...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 16:08

پسر عزیزم امروز دقیقا پنج ماهه و نیمه شدی... نمیدونم چجوری با کلمات باید حس و حالمون رو برات بنویسم... برای ما شبیه معجزه هستی... وجود تو برای ما خیلی خیلی خیلی باارزشه... هر روز بخاطر بودنت در کنارموادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: دوشنبه 15 بهمن 1397 ساعت: 16:08

اینجا روساختم تا روزهای زندگی مشترکمون رو ثبت کنم.زندگی که تار و پودش عشق و دوست داشتنه

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 3:12

این روزها فکر و ذهنم همش درگیره....درگیر یه تغییر اساسی...خداوند به هر انسانی عمری محدود داده...ما باید از این عمر نهایت استفاده رو کنیم چون وقتی زمان ما تموم بشه همه چیز از دستمون رفته...نهایتا اگه عمر طبیعی داشته باشیم قطعا زمان پیری حسرت جوونیمون رو.میخوریم...حسرت تک تک لحظاتی که با بی حوصلگی و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 3:12

پارسال همین موقع ها بود که سر سقط دومم برای دومین بار کورتاژ شدم...یکسال از اون روزهای پر از اشک و گریه و سختی و ناراحتی گذشت....توی این یکسال نذاشتیم بچه دار بشیم تا بدنم استراحت کنه و بریم دنبال درمان...من بودم و هجوم انواع و اقسام فضولی ها و دخالت های بقیه....سوال در مورد بچه دار شدن ما... امشب ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 3:12

اولین ماه اقدام ما برای بچه دار شدن گذشت...چهار روز دیگه تا موعد پریودی مونده...دل درد و کمر درد دارم...صبح قبل اینکه همسرم بره سرکار یه بی بی چک زدیم منفی بود...حال خوشی ندارم...با اینکه چند روز دیگه هنوز زمان هست و شاید زود بود برای تست...ولی امیدی ندارم...میدونم نباید ناامید باشم ولی روحیه ام خیلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 3:12

صفحه بندی