19:پسرک سه ساله ی من
-
تاریخ: 1401/4/7 ساعت: 19:14
امشب بعد مدتها بیاد اینجا افتادم... مدت زیادی از آخرین نوشته ام اینجا میگذره...زندگی تغییرات زیادی کرده ولی تنها چیزی که تغییر نکرده عشق ما نسبت به توئه پسرک عزیزم. البته الان که فکر میکنم اینم دستخوش تغییر قرار گرفته چون این عشق بیشتر و بیشتر و عمیق تر و قویتر شده...الان شبه و تو خواب هستی... کنارم...
20: عشق تو مانند شبنم بر روی گلبرگیست بعد از یک باران دل انگیز
-
تاریخ: 1401/4/7 ساعت: 19:14
عزیزکم... پسرم...الان تقریبا سه سال و نیمه شدی... زمان خیلی داره زود میگذره...و تو هر روز بزرگتر میشی...کنارم خوابیدی... به چهره ی معصومت نگاه میکنم... عشقت... عشقت ما را تا آسمانها میبره...انگار قند توی دلمون آب میشه با حرف زدن هات... خندیدنت...ذوق کردنت... ابراز احساساتت...دوستت دارم عزیزکم... این...
21:پسرک مهربونم
-
تاریخ: 1401/4/7 ساعت: 19:14
.عزیز دلم یک ماه و نیم دیگه تقریبا چهار سالت میشه... باورم نمیشه چهار ساله من مادر توام... روز به روز عزیز تر میشی برامون..دیشب من سرم درد بود دراز کشیده بودم... پدرت توی آشپزخونه داشت مرغ و گوشت ها رو تکه و بسته بندی میکرد تو هم پیشش بودی... صدات رو شنیدم که بهش گفتی :بابا آروم مرغ ها رو تکه کن... ...
11:هشت ماه گذشت..
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 16:08
سلام عزیز دلم... ازآخرین پستی که اینجا گذاشتم چندین ماه میگذره...خودمم هنوز باورم نمیشه...وارد هشتمین ماه با هم بودنمون شدیم...خیلی دوست داشتم بیشتر از اینها برات ینویسم در مورد این چند ماه ولی نشد...
12:گل پسری در راه است...
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 16:08
عزیزکم کم کم میخوام برات اتفاقات این چند ماه رو بنویسم... توی دوازده هفته و دو روز من و بابات و خاله فرزانه رفتیم شیراز برای سونو غربالگری...خدا فقط میدونه من چقدر استرس داشتم...یه خانم دکتر مهربون به
13:این روزها...
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 16:08
عزیز دل مادر اینروزها خیلی بیشتر به تو فکر میکنیم...پدرت دیشب میگفت دیگه طاقت ندارم...کی پسرمون بدنیا میاد و این چند هفته آخر چقدر کند میگذره. بچهدار شدن عجیب ترین حس دنیاست...باورت نمبشه این بچه مال
14:شب یلدای ما
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 16:08
دیشب شب یلدا بود. پدرت در یک اقدام سورپرایزانه دو تا تیشرت ست برای شب یلدا سفارش داده بود....من از دیدنشون خیلی خوشحال و سورپرایز شدم...پوشیدیم و کلی عکسهای خوشگل باهاش گرفتیم و کلی هم بیاد تو بودیم..
15:تولدت مبارک
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 16:08
عزیز دلم پسر نازنینم الان که دارم اینها رو تایپ میکنم دوازده روز از تولد تو میگذره و تو توی گهواره کنارم خوابیدی... بامداد سه شنبه ساعت دو و نیم بود که من متوجه شدم داری میای...زودتر از چیزی که برنامه ریزی کرده بودیم...
16:
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 16:08
اونشب همه ما غافلگیر شده بودیم...من خودمو برای سزارین آماده کرده بودم... حتی فکر زايمان طبیعی هم نبودم و بخاطر همین هیچ برنامه ریزی براش نداشتم... همه ما مات و مبهوت مونده بودیم...راهی نبود و خدا اينج
17:
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 16:08
عزیز نازنینم... پسر گلم... نمیدونم کی میتونی اینها رو که دارم برات مینویسم بخونی.... ولی میخوام بهت بگم خیلی دوستت دارم... الان بیست و سه روزت هست... تازه شیرت دادم و خوابت کردم... کنارت دراز کشیدم...
18:عزیز دلم... پسر نازنینم
-
تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 16:08
پسر عزیزم امروز دقیقا پنج ماهه و نیمه شدی... نمیدونم چجوری با کلمات باید حس و حالمون رو برات بنویسم... برای ما شبیه معجزه هستی... وجود تو برای ما خیلی خیلی خیلی باارزشه... هر روز بخاطر بودنت در کنارمو
1:
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 3:12
اینجا روساختم تا روزهای زندگی مشترکمون رو ثبت کنم.زندگی که تار و پودش عشق و دوست داشتنه
2:
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 3:12
این روزها فکر و ذهنم همش درگیره....درگیر یه تغییر اساسی...خداوند به هر انسانی عمری محدود داده...ما باید از این عمر نهایت استفاده رو کنیم چون وقتی زمان ما تموم بشه همه چیز از دستمون رفته...نهایتا اگه عمر طبیعی داشته باشیم قطعا زمان پیری حسرت جوونیمون رو.میخوریم...حسرت تک تک لحظاتی که با بی حوصلگی و
3:
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 3:12
پارسال همین موقع ها بود که سر سقط دومم برای دومین بار کورتاژ شدم...یکسال از اون روزهای پر از اشک و گریه و سختی و ناراحتی گذشت....توی این یکسال نذاشتیم بچه دار بشیم تا بدنم استراحت کنه و بریم دنبال درمان...من بودم و هجوم انواع و اقسام فضولی ها و دخالت های بقیه....سوال در مورد بچه دار شدن ما... امشب
4:
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 3:12
اولین ماه اقدام ما برای بچه دار شدن گذشت...چهار روز دیگه تا موعد پریودی مونده...دل درد و کمر درد دارم...صبح قبل اینکه همسرم بره سرکار یه بی بی چک زدیم منفی بود...حال خوشی ندارم...با اینکه چند روز دیگه هنوز زمان هست و شاید زود بود برای تست...ولی امیدی ندارم...میدونم نباید ناامید باشم ولی روحیه ام خیل
5:
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 3:12
سلااااااااااااام.یه خبر خوووووووب داااااااارممم.فردای اون روز من دوباره بی بی چک زدم و منفی شد....ولی ته دلم بازم یکم امید داشتم چون هنوز یک روز دیگه به موعد پریودی مونده بود...شب که خوابیدم خیلی علایم حاملگی داشتم...تپش قلب و تکرر ادرار....این علایم برام آشنا بودن...مطمئن تر شدم که خبریه.آقای همسر
6:
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 3:12
دیروز عصر با آقای همسر رفتیم آزمایش خون بارداری.یک ساعت بعد جوابش آماده شد و مثبت بود با بتای۵۰۴.این روزهای من بیشتر به استراحت میگذره.دو سه روز دیگه پنج هفته تموم میشه و وارد هفته ششم میشیم ان شالله.ع صر دارم میرم دکتر برای چکاپ بارداری و شروع آمپولا... عزیز دلم هر موقع یه نشونه از بودنت به ما نشون
7:
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 3:12
امروز طبق نرم افزار محاسبه سن بارداری من پنج هفته و یک روز هست که باردارم. پنج شنبه رفتیم و آمپولهای کلگزان رو تهیه کردیم...همون موقع اولین آمپول رو درمانگاه تزریق کردم....دور ناف و توی شکم باید زده بشه....خیلی استرس داشتم...آمپول رو تزریق کرد و بعد تزریق تا یکی دو دقیقه درد شدیدی داشتم.گریه کردم..
8:
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 3:12
امروز نهمین آمپول رو تزریق کردم.خواهر عزیزم اومد درمانگاه و از خانم تزریقاتی یاد گرفت نحوه زدن آمپول رو و اولین آمپول رو برام خودش تزریق کرد.از فردا ان شالله توی خونه برام تزریق میکنه. فردابارداری من وارد هفته هفتم میشه...خدایا ما رو در پناه خودت نگه دار....خدایا این رویای شیرین رو از ما نگیر و صلاح
:9
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 3:12
بالاخره روز موعود رسید... امشب نوبت سونوگرافی دارم... حالم خیلی بده....حالت تهوع بارداری یه سمت،این استرس لعنتی هم یه سمت دیگه....دارم کلافه میشم...دلم آشوبه....خدایا خودت بهم کمک کن....من با تمام وجودم ایندفعه ازت به بچه سالم و صالح میخوام...دلم میخواد هزاران صفحه پر کنم و فقط و فقط التماست کنم...م